تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary PicDaisypath Next Aniversary Ticker از سرزمینهای شمالی

از سرزمینهای شمالی
65
 

 شوشو جان سالگرد عقدکنان مان مبارک باشد

 

چه پست کوتاهی

پی نوشت :عروس خانوما(الهه جون -دردونه جون -الهام جون) بهتون تبریک میگم و براتون بهترینها رو ارزومندم .انشالله خوشبخت بشین و شب عروسیتون حسابی بهتون خوش بگذره


    CUP0013116 - Newly weds on wedding day

لينك | نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 11:17 توسط بانوی سرزمینهای شمالی |
64
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
خداحافظ خداحافظ
روزای خوبت بگو کجا رفت
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت
انگار که اینجا هیچکی زنده نیست
گریه فراوون وقت خنده نیست
گونه ها خیسه دلا پاییزه
بارون قحطی از ابر میریزه
همه با هم قهر همه از هم دور
روزا مثل شب شبا سوت و کور
روزای روشن خداحافظ

همه عزادار سر به گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
نه تو آسمون نه رو زمینیم
انگار که خوابیم کابوس می بینیم
نوبت میگیریم گیج و بی هدف
واسه مردن هم باید رفت تو صف
روزا و شبا اینجور میگذرن
هرجا که میخوان مارو میبرن
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
خداحافظ خداحافظ

آخه تا به کی آروم بشینیم
حسرت بکشیم گریه ببینیم
ای زن تنها مرد آواره
وطن دل توست شده صدپاره
پاشو کاری کن فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش

 

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 10:59 توسط بانوی سرزمینهای شمالی |
63
 

حالم اصلآ خوب نیست .نمیتونم نفس بکشم .مثل اون دفعه شدم که نفسم دیگه بالا نمیومد و باید همش اه میکشیدم و دکتر گفت از اعصابته.افسردگی هم گرفتم به گمونم .نه حوصله تمییز کردن خونه رو دارم و نه اشپزی.یه غذای فوری درست میکنم که از گشنگی نمیریم

شبا میترسم .اونم من که به شجاعت تو فامیل معروف بودم .همش میترسم یکی از پنجره بیاد تو و بکشتمون

دیشب تا سه صبح خوابم نبرد داشتم آهنگ برادر ش ج ر ی ا ن  رو گوش میکردم و فیلم ندا رو میدیدم که بغل باباش مرد .خیلی دردناک بود از صدای هق هقم شوشو و وروجک هم بیدار شدن

اگه پیشتون نمیام به بزرگیتون ببخشید

فعلآ

لينك | نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 10:28 توسط بانوی سرزمینهای شمالی |
62
 

سلام

نمیدونم باید روز زن رو تبریک گفت یا  این فاجعه بزرگ رو تسلیت ؟

دیروز که به اشک و آه گذشت .برای خودمون متاسفم  که بازیچه دست این از خدا بیخبر ها شدیم

هی به خودم میگم بی خیال این جریانات شو و زندگیتو بکن ولی نمیتونم .اینقدر به این موضوع فکر کردم که از دیروز تا حالا قلبم درد میکنه و نمیتونم خوب نفس بکشم و باید مدام آه بکشم .چند ماه پیشم که اینجوری شده بودم دکتر گفته بود از اعصابته .خدا از باعث و بانیش نگذره .

آخر و عاقبت این ملت چی میخواد بشه ؟کاش میشد به نشانه اعتراض همه سیاه بپوشند .

دیروز به خودم میگفتم دیگه رای نمیدم ولی بعدش با خودم گفتم نه دوره بعد هم باید رای بدم .همه باید رای بدیم چرا که این اقا بازم توهم میزنه که دیدید این ملت فقط به خاطر من اینقدر شور و اشتیاق داشتن و این دوره که من نیستم هیچ خبری نیست .

دیشب هم مثل اینکه اینجا شلوغ شده بود .چرا صدا و صیما هیچی نمیگه از این همه درگیری ها .تو فلصطین سگ پای یه نفر و گاز میگیره تا چند روز ما باید این خبر رو بشنویم .حالا با اینکاراشون میخوان بگن شهر در امن و امان است ؟به چشمها و گوشهاتون اعتماد نکنین ؟

خدایا دارم دیوونه میشم

                     خانوما و مامانای عزیز روزتون مبارک

راستی شوشو هم برام عینک افتابی خریده بود اگه شد و حالش رو داشتم عکسشو میذارم

فعلآ

لينك | نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 9:3 توسط بانوی سرزمینهای شمالی |
Copyright By banoo60 - This Template Designed By HOTWEBS

آمار وبلاگ

خدمات وبلاگ نویسان

t