*هفته قبل همش به قهر و آشتی گذشت .کلی گریه کردم از دست شوشو و کاراش.با اینکه به خودم قول داده بودم جلوی وروجک با شوشو بحث و دعوا نکنم نشد که نشد
*پنج شنبه رفتیم دیدن جاری خانوم که تازه زایمان کردن .به سلامتی ما هم زنعمو جون شدیم
*جمعه قرار بود نهار بریم خونه مامان .شوشو گفت شمارو میرسونم و خودم با یکی از دوستام قرار کاری دارم و نهایتآ ۳۰/۲ خودم رو میرسونم .شما غذاتونو بخورین .نیم ساعت بعد زنگ زدم به شوشو هنوز سلام علیک نکرده شارژ موبایلش تموم شد و گوشی رو قطع کردم ساعت ۱۵/۳ شد دیدم شو شو نیومده زنگ زدم به دوستش که باهاش قرار داشت و ازش سراغ شوشو رو گرفتم گفت قرار بود به من زنگ بزنه و باهم قرار بزاریم همدیگه رو ببینیم ولی از دیروز تا به حال ندیدمش .با شنیدن این جمله نفهمیدم چطو قطع کردم و سریع خودم رو به خونمون رسوندم گفتم شاید رفته باشه خونه خوابیده یا حمومه (حتی یه فکر بد هم کردم)وقتی دیدم ماشین تو پارکینگ نیست داشت گریه ام میگرفت گفتم حتمآ تصادف کرده که هیچکس هم خبری نداره ازش .دو سه باری هم مادر و پدرش زنگ زدن و سراغشو از من گرفتن و مادرش هم که دید من نمیدونم پسرش کجاست با یه لحن تند و خیلی بد به من گفت تو اصلآ چرا گذاشتی این تنها بره ؟کاش نهار میومدین خونه ما ! ! (من که نفهمیدم منظورش از این جمله کاش میومدین خونه ما چی بود؟)نمیدونم شاید فکر کرده پسر ۳۴ سالش بچه دو ساله اس که هرجا میره من باید باهاش برم تا اتفاقی براش نیفته؟
دیگه داشتم با پلیس راه تماس میگرفتم که شوشوساعت۳۰/۴ خودش از خونه تماس گرفت و گفت اومده خونه ویه چیزی ور میداره و میاد خونه مامان.وقتی اومد سرش کلی داد کشیدم و اونم گفت رفته بوده پیش صافکار تا یه فرورفتگی خیلی کوچیک (اندازه نوک انگشت) ماشین رو درست کنه و اونجا هم چون خارج از شهر بوده و جمعه بوده به تلفن دسترسی نداشته و نشد تماس بگیره .
* تو دعواهائی که هفته پیش داشتیم با خودم گفتم دیگه بود و نبود شوشو برام هیچ فرقی نداره و دیگه اصلا دوستش ندارم ولی با اتفاقی که جمعه افتاد فهمیدم صد در صد اشتباه فکر میکردم و اصلآ تحمل دوریشو ندارم .خدایا ممنونم ازت که شو شو رو صحیح و سالم به من برگردوندی فقط کاری کن اینقدر بیخیال نباشه .باشه خدا جون ؟مشکل من و شو شو فقط سر این بیخیال بودنشه.
*صبا جون منو به یه بازی دعوت کرده که انشالله تو پست بعد انجام میدم .